سفارش تبلیغ

گوشی سه سیم کارته با تلویزیون
کتابخانه های ایران



به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل






درباره نویسنده
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل

لوگوی وبلاگ
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل


موسیقی وبلاگ


عضویت در خبرنامه
 
آمار بازدید
بازدید کل :185473
بازدید امروز : 134
 RSS 

   

وبلاگ "تو فقط لیلی باش" که البته تعطیل است

http://womanart.blogfa.com/

وبلاگ صالحات که حدیداً کشفش کردم 

http://salehat.blog.ir/

وبلاگ همسر طلبه که مدتهاست میخونم

http://hamsaretalabe.blogfa.com/

 



»Mrs. Shin ساعت 2:59 صبح روز دوشنبه 93 تیر 16

اول حساب میکنم از آذر تا حالا چند ماه گذشته!تاریخ رو هم از روی پست قبل میبینم که شانزده تیرماهه! دارم به این ماه فکر میکنم ...

و اینکه دخترک من چقدر توی این ماه عوض شده ... چه شبایی که غصه ش رو خوردم،چقدر فکر کردم کجای کارم اشتباه بوده، باید چی کار میکردم که نکردم تا اینکه امروز به یه مقاله برخورد کردم در مورد بچه هایی که در لحظات خاص یهو داد میکشن یا میزنن یا گاز میگیرن و .... و یه کم احساس ارامش کردم که تا حدی اقتضای سنشه که هنوز نمیدونه چطور احساساتاش رو بیان کنه! مثلاً توپ رو میخواد بگیره و فکر میکنه راحتترین کار اینه که به زور اینکار رو بکنه به جای اینکه بخواد، یا مثلاً میخواد یه وسیله ای رو به کسی نده و به جای اینکه بگه نمیخوام بهت بدم سعی میکنه هلش بده یا کوش رو بکشه تا اون رنجیده بشه و بره!

خلاصه اینکه کلا ًنوشته بود سعی کنید در مورد احساساتش صحبت کنید باهاش ....

وقتی خودمون با هم خوبه اوضاع! البته به وقتایی که باباش سر به سرش میذاره اونم جیغ میکشه و حتی میگه "بی ددب" و منتظر میمونه ببینه ما چه برخوردی میکنیم باهاش اما در کل اوضاع روبه راهه و مشکل وقتی پیدا میشه که سر و کله ی یه بچه ی دیگه و ترجیحاً کوچیکتر پیدا میشه!

دیشب با معین مهدی و زینب یه وقتایی اوج بازی بودن و یه وقتایی در تقابل کامل! و فکر میکنم که خودش هم میدونه که من چقدر نگران رفتارهاشم! با همه ی درگیریهای دیروش بازم امروز بهم میگفت مامان زنگ بزنیم زینب بیاد و با هم ماکارونی بخوریم!و هر چی بهش میگم که زینب دیروز از دستت ناراحت شد که به روز میخواستی بادکنک رو از دستش بگیری انگار هیچی ازون خاطره یادش نیست!وو البته یه وقتایی اون اتفاقات رو با ریز جزییات و حتی دلیل بیان میکنه ...

خلاصه اینکه این هفته همه ش دارم فکر میکنم چقدر پدر و مادرهایی که جووونهای نااهل دارن غصه میخورن!یا حتی ... نکنه یه وقتایی ما دل پدر و مادرامون رو میشکونیم با کارامون یا ... نکنه بچه مون بزرگ بشه با اونی که ما توی دلمون دوست داشتیم که بشه فرسنگها فاصله داشته باشه،درسته توی تئوری خوندیم هر بچه ای یه نهال متفاوته، یه معدنه متفاوته اما خدایا! لطفاً معدن بچه ی ما رو مملو کن از سنگهایی که تووش نام و یاد اهل بیته .... خودمون و بچه هامون رو میسپاریم به خودت،واقعاً از دست ما کاری بر نمیاد و هر چی هست فقط تئوریه، خودت آفریدی خودت هم بهتر از بقیه میدونی چطوری "آدم" میشیم پس لطفاً "یا رب! دستم گرفته ای ز عنایت، رها مکن "



»Mrs. Shin ساعت 2:41 صبح روز دوشنبه 93 تیر 16

سلام

یادمه چند سال قبل یه داستانی شنیده بودم(چند روز قبل هم توی واتساپ بچه ها گذاشته بودن) که یه پیرزن و پیرمردی با هم زندگی میکردند،پیرمرده شبا خیلی خروپف میکرد هر چی زنش بهش میگفت شب خروپف میکنی گوشش بدهکار نبود تا اینکه پیرزنه یه شب صداشو ضبط کرد تا فردا صبحش بهش نشون بده که پیرمرده فردا صبحش دیگه چشماشو باز نکرد و از اون به بعد اون صدا شده بود لالایی شبای پیرزن!

حالا شده حکایت ما!

این همسرجان ما شبا قبل از اینکه سرش برسه به بالش خوابش میبره و اصولا ما به سانس خروپفش میرسیم! اما عمیقاً میتونم بگم این جزء صداهای دلنشین زندگیه! یعنی خدا به داد برسه شبایی که همسرجان یه دغدغه ای داره و خوابش نمیبره!یعنی فاتحه ی خواب راحت اون شب خونده ست،بس که از این پهلو به اون پهلو میشه خواب ما هم میپره .... شاید باورتون نشه اما وقتی میبینم خروپف همسرجان بلند شده کلی خدارو شکر میکنم که خوابه!

حالا امشب جزء همون شباست که ایشون رفتن ددر و ما در خانه یم و منتظر و بیدار تا بیاد ... انگاری وقتی نباشه هیشکی نیست واسه ما لالایی بخونه تا خوابمون ببره! یه همچین موجودی هستم من!!! 

پ.ن. نود درصد اوقات زندگیم مثل حرفهای بالاست اما ده درصد باقی مونده ش دلم میخواد خفه ش کنم که اینقدر راحت و بی دغدغه خوابیده و منوو با کوهی از بی خوابی تنها گذاشته .... والااااااااااااا

 



»Mrs. Shin ساعت 2:26 صبح روز دوشنبه 93 تیر 16

دلم برای تو تنگ است یار دیرینم .....

از این جا تا اونجا حرف دارم واسه گفتن اما یادم میره بشینم پای کامپیوتر،با موبایل هم اعصاب روانم بهم میریزه خیلی سخته!

توی این مدت قرار بود بریم دنیال خونه بگردیم واسه مستاجری همون دور و بر مامان که یهو یه خونه قولنامه کردیم و سری اول اثاث کشی انجام شد و به خونه قبل برگشتیم و خونه مون رو فروختیم و کلی حرص و جوش خوردیم و کلی حرص و جوش خوردیم و کلی حرص و جوش خوردیم... در یه اقدام یهویی دخترک رو از پوشک گرفتم و چشممون به جمال ماه مبارک روشن شد و حتی واسه یه پرداخت اینترنتی مچبور شدیم با دایال اپ آنلاین بشیم و قدر اینترنت پرسرعت(!) رو فهمیدیم و بعد از چند سال رفتیم قم و جمکران و کلی شرمنده بودیم که راه به این نزدیکی و این همه بی وفایی و ....

خلاصه که زندگی الان بر وفق مراده و انشالله تا یه ماه دیگه دوباره اثاث کشی داریم(اثاث کشی خود را به ما بسپارید ،استاد شدیم توی جمع کردن وسایل :دی) 

حالا همه رو گفتم که بگم ما رو از دعای خودتون محروم نکنید ...



»Mrs. Shin ساعت 4:44 عصر روز سه شنبه 93 تیر 10

 میگه مامان نمیشه از این ماشینا سوار بشیم؟!(از اون ماشین سفیدا که توی صحن آدمها رو جابه جا میکنن) میگم نه مامان ,اون برای اوناست که سنشون بالاست!میگه مامان خب منم آستینم بالاست!!!

عیدتون مبارک



»Mrs. Shin ساعت 9:16 عصر روز دوشنبه 93 خرداد 5

 دلم اعتکاف میخواد .... دلم اون غم شیرین غروب روز اخر رو میخواد که با صدای اذان مغرب صدای زار زار گریه از در و دیوار مسجد بلند میشه ... دلم سه روز تنهایی میخواد توی بغل خدا ...خدایا زودتر بطلب ما رو ...



»Mrs. Shin ساعت 2:25 صبح روز پنج شنبه 93 اردیبهشت 25

مامان و بابام بعد از دو هفته ای اومدن ....

باز همه دور هم جمع شدیم

خدا سایه پدر و مادر رو از سر هیچ خانواده ای کم نکنه ...

خدایا!ممنونیم که شیعه افریده شدیم!انشالله باعث زینت دینمون باشیم نه ...

این عید بزرگ رو به همه تبریک میگم،و تبریک مخصوص تر به همه مردهای این سرزمین که به تاسی از مولامون،مردانه زندگی کردن و با مردانگی برخورد کردن رو بلدند ....



»Mrs. Shin ساعت 11:56 صبح روز سه شنبه 93 اردیبهشت 23

.داریم با هم کتاب میخونیم رسیدیم به حیوونا

عکس خروس رو نشون میدم,میگم این چی میگه، میگه :قوقولی قوقو

عکس گوسفند رو نشون میدم,باز ازش میپرسم این چی میگه:داره فکر میکنه اما یادش نمیاد,بعد با یه صدای کشداری میگه:گوسفننننننند گوسفنننننند

بعدیش گاوه,میگم گاو چی میگه,بازم با همون حالت کشدار میگه گاااااااااو گاااااااااو

یه همچین بچه با آی کیو بالا داریم ما :))



»Mrs. Shin ساعت 1:24 عصر روز یکشنبه 93 اردیبهشت 21

اولش قرار بود مامان اینا از مشهد برگردن تا من دخترک رو بذارم پیششون و برم نمایشگاه،که یهو سر از ناکجا آباد در آوردن!

منم بی خیال رفتن به نمایشگاه شدم اما دلم قیلی ویلی میرفت!

از دوشنبه هم مهدی عصر به بعد میومد خونه مون و درست نبود بذارمش خودم برم نمایشگاه!

که دیروز حدودای 11 خواهرشوهر جان زنگ زد که محدثه پاشو بیا نمایشگاه،منم هستم،اینجا هم شلوغ نیست و ...

ساعت 12 مادر و دختر با دو تا کیف کوچولو حاوی لباس و خوراکی پیش به سوی نمایشگاه!

خداروشکر رفتنی با دوتا تاکسی راحت رسیدیم،اما پیاده روی با بچه خیلی زیاد بود و همه ش هم سربالایی! اولاش یه کمکی خانم فاطمه راه اومد اما دیگه خسته شد و همه ش نق که بغل بغل! یه کم بغلش میکردم یه کم راه میرفت تا ناگهان عمه جونش رو از دور دیدیم!

با این سرعت لاک پشتی و این که هی میشستیم و هی یه چیزی میخوردیم و توی چهار پنج ساعت فقط دو تا سالن رو دیدیم اونم فقط سالن کودکان!اما خوب بود و کلی تحدید روحیه بود ...

کتابها به شدت متنوع،بعضیا به شدت گرون،امابعضیا هم چاپ قدیم و حسابی دلچسب!مثلاً یه کتاب گرفتم تمام گلاسه اما چاپ 89 دوازده تومن:))

خلاصه که برگشتنی سوار دودو چی چی شدیم و دخترک کلی ذوق کرد و از اون بهتر هم این بود که یهو همسرجان مثل فرشته ی نجات نازل شد و ما رو از کف خیابون جمع کرد:دی

اکثر کتابها رو از انتشارات مبتکران و محراب قلم و قدیانی و انتشاارات فنی ایران گرفتم!کانون پرورشی و چندجای دیگه هم اصلاً وقت نشد سر بزنم!

بماند که موقع اومدن دلم میخواست لااقل از وسط شبستان اصلی رد بشم و چندتا ناش عمومی هم ببینم که نشد و با حسرت برگشتیم!

این بود خاطرات چند ساعت نمایشگاه گردی



»Mrs. Shin ساعت 4:15 عصر روز چهارشنبه 93 اردیبهشت 17

چند ماهی هست توی این طرح حفظ قران شرکت کردم! حفظ که چه عرض کنم توی این چند ماه حتی نصف جزء سی رو هم حفظ نکردم، و همه ش چهارشنبه ها برام روز پر دغدغه ای شده!

هفته ی قبل که زنگ زد گفتم ببخشید میشه دیگه به من زنگ نزنید! خانمه که خیلی هم مهربونه،گفت ما الان چهارصد نفر توی نوبت داریم که هنوز توی لیستمون وارد نشدن،اگه شما بری یکی از اونا میاد و برای ما فرقی نداره! اما برو تا هفته ی بعد فکر کن و یه حدیث پیدا کن در مورد حفظ قرآن ....

و این شد حدیثی که اینجا نوشتنم تا یادم نره ...

 

قال رسول الله صلی الله علیه و آله: -إنَّ اَکْرَمَ العِبادِ إلَی اللهِ بَعْدَ الاَنبیاءِ العُلَماءُ ثُمّ حَمَلَةُ القُرآن. یَخْرُجونَ مِن الدُّنیا کَما یَخْرُجُ الاَنبیاء وَ یَحْشُرونَ مِنْ قُبُورِهِم مَعَ الاَنبیاءِ و یَمُرُّونَ عَلی الصِّراط مَعَ الاَنبیاءِ و یَأخُذونَ ثوابَ الاَنبیاء. فَطوبی لِطالب العِلْمِ و حامِلِ القرآنِ ممّا لَهُم عِندَ اللهِ مِن الکرامَةِ وَ الشَّرَفِ.

/پاورقی 2. بحارالانوار ج 89 ص 18 19./

گرامی‌ ترین بندگان بعد از انبیاء علما و سپس حافظان قرآن هستند. مانند انبیاء از دنیا می ‌روند، همراه انبیاء از قبرهایشان خارج می‌ شوند، به همراه انبیاء از صراط می‌ گذرند و ثواب انبیاء را می‌ برند. پس خوشا به حال پوینده راه علم و حافظ قرآن، به سبب کرامت و شرافتی که نزد خدا دارند

 



»Mrs. Shin ساعت 3:58 عصر روز چهارشنبه 93 اردیبهشت 17

   1   2      >
Lilypie Second Birthday tickers