سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
تبلیغات در پارسی بلاگ



به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل






درباره نویسنده
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل

لوگوی وبلاگ
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل


موسیقی وبلاگ


عضویت در خبرنامه
 
آمار بازدید
بازدید کل :199451
بازدید امروز : 28
 RSS 

   

ما دیروز هم جشن عید غدیر گرفتیم ، هم تولد دخترک و هم خونه ی جدید :))

 

 



»Mrs. Shin ساعت 3:41 عصر روز سه شنبه 93 مهر 22

یه اتفاق عجیب اینه که هر از گاهی یه سری آدم اینجا نظر میذارن برای پست جوش اوردن غیرت آقای همسر بارها نظرات رو پاک کردم یا خصوصی کردم اما باز هم این اتفاق میوفته با اینکه از این پستم بیشتر از چهار سال میگذره!فکرکنم اگه کل وبلاگ رو بگردم بالای چهل تا نظر در مورد همین پست باشه!

چرا یعنی؟



»Mrs. Shin ساعت 2:45 عصر روز سه شنبه 93 مهر 22

سلامی چو بوی خوش مهربانی

امروز هفتم بود و من هی فکر میکردم چرا من روی هفتم حساسم! بعد یادم افتاد که قبلن ها این روز رو به عنوان ماهگردهای دخترک مینوشتم!

حالا دخترک من سی و چهار ماهه توی زندگی ماست و بودنش هر روز بیشتر از قبل توی زندگیمون احساس میشه!

راستی مهر بر همه اهالی مهرماهی مبارک! ما که الان سه ساله مهر برامون مفهوم خاصی نداره جز شروع سرما و شروع مریضی!

بر شما باد به مطالعه کتاب "من دیگر ما" آقای عباسی و گوش دادن به این فایلهای مزاج شناسی دکتر خیر اندیش http://shiateb.blogfa.com/post-46.aspx

در این دهه پر کرامت ما رو هم یاد کنید

هرکی رفت عرفه کربلا ..............................

التماس دعا

 



»Mrs. Shin ساعت 8:1 عصر روز دوشنبه 93 مهر 7

سلام! ما خوبیم،شما خوبید؟

دقیقاً نمیدونم تا چند ماهگی خانم فاطمه رو نوشتم،اما این روزا واقعاً وقت نمیکنم بیام پای لپ تاپ و بنویسم! البته گوشی هم ایضاً!با این تفاوت که اون دم دست تره!

دخترک رو هفته ی قبل از ماه مبارک وقتی اثا کشی کردیم به منزل نیمه جدید از پوشک گرفتم و بسیاااااااااااااااااااااااااار راحت! دو سه روز اولش سخت بود اما بقیه ش واقعاً اذیت نشدم! 

مراسم خونه فروختن و ... هم که خودش یه شاهنامه بود! بس که من حرص خوردم و حرص خوردیم و حرص خوردند و ...(اول خونه خریدیم بعد خونه فروختیم)

یعنی موعد هر چک که میشد هر خبری که میشد ما چند روز باید بی خوابی میکشیدیم و هی همسرجان رو دلداری میدادیم و ... اما از اونجایی که دنیا در حال گذره این نیز گذشت!

بالاخره بعد از دو ماه اومدیم اینجا! دوباره اثاث کشی و جابه جایی و نظافت و .... اثاث کشی اول و جابه جایی دوم خیلی سخت بود! اینقدر که به شدت این عصب سیاتیک در حال ازار رساندن ه!

اما این هم بالاخره گذشت و زندگی یواش یواش افتاده روی دور ارامش...

و الان هر کی منو میبینه این جمله رو میگه " هنوز واسه خانم فاطمه خواهر برادر نیاوردی؟" :)))

دوباره به مامان و بابا نزدیک شدیم که هم مزایاش خیلی زیاده و هم اگه مراقبش نباشم معایبش!

اینقدر حرفام زیاده که اصلاً نمیدونم از کجاش بنویسم! علی الحساب خانمهای عزیزی که اینجا رو میخونن یه آدرسی یه وبلاگی یه ایمیلی از خودشون بذارن کارشون دارم!

خدای زندگی تان پر ررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررنگ

ان شاء الله بهترین عیدی ها را از مولود امروز بگیرید 



»Mrs. Shin ساعت 10:52 صبح روز یکشنبه 93 شهریور 16

جای همه خالی که نبود چون ماشالله جمعیت زیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد بود اما اونایی که نتونستن بیاند،ما چند تا مرگ بر اسراییل و آمریکا به جاشون گفتیم

اومده بودیم خونه هی با همسرجان میگفتیم توی کربلا چه خبر بوده با این همه عطش و گرما و جنگیدن! بمیرم واسه دل حضرت زینب وقتی با اون حال تازه اول اسارتشون بوده ... من چهارچشمی حواسم به بچه م بود که گرما زده نشه،فکر کن توی این گرما یه بچه شش ماهه ............. 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد (ص) ...



»Mrs. Shin ساعت 11:54 عصر روز جمعه 93 مرداد 3

وبلاگ "تو فقط لیلی باش" که البته تعطیل است

http://womanart.blogfa.com/

وبلاگ صالحات که حدیداً کشفش کردم 

http://salehat.blog.ir/

وبلاگ همسر طلبه که مدتهاست میخونم

http://hamsaretalabe.blogfa.com/

 



»Mrs. Shin ساعت 2:59 صبح روز دوشنبه 93 تیر 16

اول حساب میکنم از آذر تا حالا چند ماه گذشته!تاریخ رو هم از روی پست قبل میبینم که شانزده تیرماهه! دارم به این ماه فکر میکنم ...

و اینکه دخترک من چقدر توی این ماه عوض شده ... چه شبایی که غصه ش رو خوردم،چقدر فکر کردم کجای کارم اشتباه بوده، باید چی کار میکردم که نکردم تا اینکه امروز به یه مقاله برخورد کردم در مورد بچه هایی که در لحظات خاص یهو داد میکشن یا میزنن یا گاز میگیرن و .... و یه کم احساس ارامش کردم که تا حدی اقتضای سنشه که هنوز نمیدونه چطور احساساتاش رو بیان کنه! مثلاً توپ رو میخواد بگیره و فکر میکنه راحتترین کار اینه که به زور اینکار رو بکنه به جای اینکه بخواد، یا مثلاً میخواد یه وسیله ای رو به کسی نده و به جای اینکه بگه نمیخوام بهت بدم سعی میکنه هلش بده یا کوش رو بکشه تا اون رنجیده بشه و بره!

خلاصه اینکه کلا ًنوشته بود سعی کنید در مورد احساساتش صحبت کنید باهاش ....

وقتی خودمون با هم خوبه اوضاع! البته به وقتایی که باباش سر به سرش میذاره اونم جیغ میکشه و حتی میگه "بی ددب" و منتظر میمونه ببینه ما چه برخوردی میکنیم باهاش اما در کل اوضاع روبه راهه و مشکل وقتی پیدا میشه که سر و کله ی یه بچه ی دیگه و ترجیحاً کوچیکتر پیدا میشه!

دیشب با معین مهدی و زینب یه وقتایی اوج بازی بودن و یه وقتایی در تقابل کامل! و فکر میکنم که خودش هم میدونه که من چقدر نگران رفتارهاشم! با همه ی درگیریهای دیروش بازم امروز بهم میگفت مامان زنگ بزنیم زینب بیاد و با هم ماکارونی بخوریم!و هر چی بهش میگم که زینب دیروز از دستت ناراحت شد که به روز میخواستی بادکنک رو از دستش بگیری انگار هیچی ازون خاطره یادش نیست!وو البته یه وقتایی اون اتفاقات رو با ریز جزییات و حتی دلیل بیان میکنه ...

خلاصه اینکه این هفته همه ش دارم فکر میکنم چقدر پدر و مادرهایی که جووونهای نااهل دارن غصه میخورن!یا حتی ... نکنه یه وقتایی ما دل پدر و مادرامون رو میشکونیم با کارامون یا ... نکنه بچه مون بزرگ بشه با اونی که ما توی دلمون دوست داشتیم که بشه فرسنگها فاصله داشته باشه،درسته توی تئوری خوندیم هر بچه ای یه نهال متفاوته، یه معدنه متفاوته اما خدایا! لطفاً معدن بچه ی ما رو مملو کن از سنگهایی که تووش نام و یاد اهل بیته .... خودمون و بچه هامون رو میسپاریم به خودت،واقعاً از دست ما کاری بر نمیاد و هر چی هست فقط تئوریه، خودت آفریدی خودت هم بهتر از بقیه میدونی چطوری "آدم" میشیم پس لطفاً "یا رب! دستم گرفته ای ز عنایت، رها مکن "



»Mrs. Shin ساعت 2:41 صبح روز دوشنبه 93 تیر 16

سلام

یادمه چند سال قبل یه داستانی شنیده بودم(چند روز قبل هم توی واتساپ بچه ها گذاشته بودن) که یه پیرزن و پیرمردی با هم زندگی میکردند،پیرمرده شبا خیلی خروپف میکرد هر چی زنش بهش میگفت شب خروپف میکنی گوشش بدهکار نبود تا اینکه پیرزنه یه شب صداشو ضبط کرد تا فردا صبحش بهش نشون بده که پیرمرده فردا صبحش دیگه چشماشو باز نکرد و از اون به بعد اون صدا شده بود لالایی شبای پیرزن!

حالا شده حکایت ما!

این همسرجان ما شبا قبل از اینکه سرش برسه به بالش خوابش میبره و اصولا ما به سانس خروپفش میرسیم! اما عمیقاً میتونم بگم این جزء صداهای دلنشین زندگیه! یعنی خدا به داد برسه شبایی که همسرجان یه دغدغه ای داره و خوابش نمیبره!یعنی فاتحه ی خواب راحت اون شب خونده ست،بس که از این پهلو به اون پهلو میشه خواب ما هم میپره .... شاید باورتون نشه اما وقتی میبینم خروپف همسرجان بلند شده کلی خدارو شکر میکنم که خوابه!

حالا امشب جزء همون شباست که ایشون رفتن ددر و ما در خانه یم و منتظر و بیدار تا بیاد ... انگاری وقتی نباشه هیشکی نیست واسه ما لالایی بخونه تا خوابمون ببره! یه همچین موجودی هستم من!!! 

پ.ن. نود درصد اوقات زندگیم مثل حرفهای بالاست اما ده درصد باقی مونده ش دلم میخواد خفه ش کنم که اینقدر راحت و بی دغدغه خوابیده و منوو با کوهی از بی خوابی تنها گذاشته .... والااااااااااااا

 



»Mrs. Shin ساعت 2:26 صبح روز دوشنبه 93 تیر 16

دلم برای تو تنگ است یار دیرینم .....

از این جا تا اونجا حرف دارم واسه گفتن اما یادم میره بشینم پای کامپیوتر،با موبایل هم اعصاب روانم بهم میریزه خیلی سخته!

توی این مدت قرار بود بریم دنیال خونه بگردیم واسه مستاجری همون دور و بر مامان که یهو یه خونه قولنامه کردیم و سری اول اثاث کشی انجام شد و به خونه قبل برگشتیم و خونه مون رو فروختیم و کلی حرص و جوش خوردیم و کلی حرص و جوش خوردیم و کلی حرص و جوش خوردیم... در یه اقدام یهویی دخترک رو از پوشک گرفتم و چشممون به جمال ماه مبارک روشن شد و حتی واسه یه پرداخت اینترنتی مچبور شدیم با دایال اپ آنلاین بشیم و قدر اینترنت پرسرعت(!) رو فهمیدیم و بعد از چند سال رفتیم قم و جمکران و کلی شرمنده بودیم که راه به این نزدیکی و این همه بی وفایی و ....

خلاصه که زندگی الان بر وفق مراده و انشالله تا یه ماه دیگه دوباره اثاث کشی داریم(اثاث کشی خود را به ما بسپارید ،استاد شدیم توی جمع کردن وسایل :دی) 

حالا همه رو گفتم که بگم ما رو از دعای خودتون محروم نکنید ...



»Mrs. Shin ساعت 4:44 عصر روز سه شنبه 93 تیر 10

 میگه مامان نمیشه از این ماشینا سوار بشیم؟!(از اون ماشین سفیدا که توی صحن آدمها رو جابه جا میکنن) میگم نه مامان ,اون برای اوناست که سنشون بالاست!میگه مامان خب منم آستینم بالاست!!!

عیدتون مبارک



»Mrs. Shin ساعت 9:16 عصر روز دوشنبه 93 خرداد 5

Lilypie Second Birthday tickers