سفارش تبلیغ

گوشی سه سیم کارته با تلویزیون
حذف تبلیغات طمع‌زا از رسانه ملّی



به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل






درباره نویسنده
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل

لوگوی وبلاگ
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل


موسیقی وبلاگ


عضویت در خبرنامه
 
آمار بازدید
بازدید کل :171120
بازدید امروز : 112
 RSS 

   

سلام

1. دیشب پونه دم کرده م، خانم فاطمه میگه مامان یه ذره بهم میدی؟!میگم نه! میگه فقط یه ذره؟!میگم فکر نکنم برات خوب باشه! میگه حالا فکر کن!مجبور شدم بهش بدم دیگه:))

2. سر درد امونم رو بریده!اینقدر که پریروز من ِ از دکتر فراری، به همسرجان گفتم منو ببر دکتر دیگه تحمل این حال رو ندارم! رفتیم دکتر، دکتر کم مونده بود بگه ببخشید تو چه جوری زنده ای با این سینوس داغون! بهم دو سری انتی بیوتیک داده با کلی اسپری بینی و قرص و ... حالا به اون دردای سر،معده درد شدید هم اضافه شده که احتمالا ًاثر قرصاست! همه ش گلاب به روتون،فکر میکنم هرچی خوردم داره میاد بالا :( حالا باید یه سری دارو بخورم که معده دردم خوب بشه!

3. چند روز پیشا یکی از استادهای راهنمام زنگ زده بود،همونی که اون اواخر احساس کردم داره زیادی ازم کولی میگیره و من بلافاصله دیلیتش کردم حتی روز دفاع گفت لااقل اجازه بده با یه دسته گل بیام واسه دفاعت اما من جوابش رو ندادم، با یه شماره ناشناس زنگ زده بود؛منم اصلا ًصدام در نمیاد( الان هم حسابی گرفته،به قول همسرجان در سن بلوغ به سر میبرم) گفت خانم فلانی،گفتم بعله!گفت خوبید؟! گفتم به جا نمیارم؟شما؟ گفت فکر کن! یهو انگار یکی درونم گفت دکتر فلانیه! باهاش صحبت کردم و هی پرسید جایی کار نمیکنی؟نمیخوای بری سرکار؟این شماره دفترمه کار داشتی بهم بزنگ و ... چرا بعضی آدما هی میرن هی میان .... خب وقتی دیلیت شدی دیلیت شدی دیگه!

4. توی چندتا گروه ادد شدم توی واتساپ،اما نمیدونم چرا بعضی حرفا اذیتم میکنه!بعضی شوخیا،بعضی جوکا،بعضی.... چند روز پیشا یهو در یه اقدام یهویی با یه  نرم افزار(!) برای خودم توی فیس بوک اکانت ساختم ظرف سه سوت!بعد که رفتم تووش یهو احساس کردم چرا یه همچین کار بی خودی کردم،وقتی اعصابم خورد میشه با خوندن بعضی نوشته ها،بعضی حرفها،بعضی ... بلافاصله دی اکتیو کردم! من هوقت میرم فیس بوک کلاً از زندگی بیزا میشم بس که مردم اونجا فقط از تلخیها میگن و مینویسن و همه چی اونجا بده و همه چیز سیاهه و ... نمیدونم این خصلت زندگیه که بالاخره باید یه چیزی تو رو اذیت کنه،یا ضعف خودمه یا تقصیر تکنولوژیه که آدمها رو با هر عقیده و بینش و طرز تفکر کنار هم قرار میده! یعنی انگار دوستا مثل قبل دوست هم عقیده و هم تفکر هم نیستن، همه یه جوری مجازی با هم دوستن! شدیم مثل این آقاهه که الان داره دایره میزنه که هم از ذکر خدا و پیغمبر میگه،هم مدح حضرت علی هم سیاه نرمه نرمه ... مگه نمیگن تفکر دوستا روی هم تاثیر میذاره یا حدیثه که هر کی رو از روی دوستش بشناسید، پس این دوستیهای مجازی اشتباهی رو چی کار کنیم!

یه وقتایی میگم خوش به حال اونایی که توی دور و زمونه ای بزرگ شدن که حتی تلفن هم نبود،بعد میبینم بدجوری به این چیزا عادت کردم!

من همه ش نگران تاثیر این چیزا روی روح و فکر خودمم! کاری به کار بقیه ندارم که حرفشون راسته یا دروغ،حقه یا ناحق، انگار همه چیز قاطی شده،این دنیای مجازی بی سر و ته که با یکی دوست میشی بعد میبینی باباش فلانیه و داداش فلان کاره س و ... اونوخ تو میمونی واقعاً باهاش میتونی ادامه بدی حتی توی همون گروهها! فکر کنم "خر دجال" همین دنیای مجازی باشه که اومده توی حلق دنیای واقعی!اینقدر قاطی شده که با غصه یکی تووش غصه دار میشی و از شادی یکی کلی شاد میشی،بعد که همین آدم رو میاری توی دنیا یواقعیت میبینی اوه،نه!باهاش حتی نصف روز رو هم نمیتونی خوش بگذرونی ....................

5- امروز که بارون میومد،دخترک خیلی از صدای رعد و برق ترسید!باهم رفتیم توی بالکن و کلی خیس شدیم و کلی دعا کردیم که الهی توی هیچ جای دنیا هیشکی نباشه که مریض باشه 

6- باید اسباب کشی کنیم اما کجا رو نمیدونم! دعامون کنید جای خوبی گیرمون بیاد،نگرانی ها رو تقسیم کردیم همسرجان نگران همسایه ها و محیط خونه،من نگران سایز خونه و فاصله ش تا منزل پدری! و البته هنوز دنبالش نرفتیم!منتظریم مثل همین خونه که خودش جور شد، همونجوری برامون از خزانه ی غیب خدا پیدا بشه،یه جایی که همسایه هاش به خوبی و مهربونی همینجا باشن ....



»Mrs. Shin ساعت 5:39 عصر روز چهارشنبه 93 اردیبهشت 3

1. داره شعر من بچه شیعه هستم رو میخونه، میرسه به امام دوم ... بعد هر چی سعی میکنه بگه "بخشنده" نمیشه! میگه "بشخنده" :)) 

2. رفتیم با هم کیک بخرم،کلی اصرار داره که توی ماشین بهش بدم یه تیکه ش رو بخوره!کلی براش فلسفه بافی کردم آخر سر قبول میکنه!

میگه خونه بابا،خاله هم هست!میگم خوب تولد خاله س دیگه!باید باشه!

میگه "تولک مبالک" هم میخونیم؟!میگم آره!

میگه جیغ هم میکشیم!؟ میگم آره!

میگه شمع هم فوت میکنیم؟! میگم نه آخه خاله سنش رفته بالا شمع فوت نمیکنه (خب شمع نخریده بودیم مثلاً این شد دلیل)میگه خب من که سنم بالا نرفته، میتونم شمع فوت کنم ....

وقتی بعد از شام کیک رو آوردیم که لااقل دو تا عکس باهاش بگیریم،دیدیم خامه هاش در لحظه به فنا رفت:))))) دخترک به قول خودش تولک مبالک میخوند و قر میداد! فسقلی نمیدونم این اداها رو از کجا بلده در بیاره :دی

3. بردمش دندونپزشکی،نهایت همکاری رو کرده! خانم دکتر بهش گفته شکلات میخوری بخور اما بعدش مسواک بزن!حالا ما بساطی داریم توی خونه،این مسواک بیست و چهار ساعته روی زمین و میز و ... واوئه! تا از دست بر میدارم میخواد باهاش مسواک بزنه! یعنی مکافاتی داریم :))

4. چهارشنبه خونه نبودم،اومدم دیدم دیگه راه نمیره،میخواد بلند شه کلی نق میزنه،دستش رو باید گرفت و ...! از روی مبل پریده بود اما انگار بد پریده بود،منکه گفتم باید فردا ببرم پاشو گچ بگیرم! اما شبش که کمپرس یخ گذاشتم انگار بهتر شده ...

5. دخترکم یه هفته ست که پاکه .....



»Mrs. Shin ساعت 1:10 عصر روز شنبه 93 فروردین 23

دخترک بعد از پنج شش ماه رفته توی تراس!میگه وای مامان،آدم چقدر احساس بزرگی میکنه!

یعنی از شنیدن جمله ش چند لحظه سکوت کردم:)))))))))))))

واقعاً ربط تراس با بزرگی چیه؟!

دیروز گیر داده بود به کلمه پاستوریزه!نمیتونست دقیق بگه همه ش میشد پاستوزیره! الان بهش میگم بگو پاستوریزه،میخنده میگه پاس تو زیره! دقیقاً همینجوری ...

در ادامه پست قبل: دخترک انگار واقعا ًبزرگ شده ... شبا توی تخت میخوابه و من هنوز چند آیه از قرانآخر شب رو نخوندم میبینم بیهوش شده! البته عصرا نمیخوابه و از غروب به بعد با هم کلنجار میریم تا بشه 12 شب و بخوابه!یه کمی اون قسمت غروب به بعدش سخته اما می ارزه به خواب شبش ...

پ.ن. پاسخ به نظرات به زودی:)



»Mrs. Shin ساعت 12:31 عصر روز سه شنبه 93 فروردین 19

ما از حدودای یک سالگی شاید هم زودتر تخت خانم فاطمه رو جمع کرده بودیم!

دیروز یهو به همسرجان گفتم حالا که یه کم هوا گرمتر شده تختش رو دوباره رو به راه کنیم که شبا جدا بخوابه!

یه دو ساعتی طول کشید تا  این تخت دوباره شد تخت! دخترک داشت ذوق مرگ میشد! هی میومد هی سر میزد ببینه تختش در چه حاله ...

دیشب هم از ذوقش توی تختش خوابید! البته بنده یک ساعت دستم بالا بود که از بین نرده های تخت دستش رو نوازش کنم تا خوابش ببره و هزاربار هم بیدار شدم که جاشو عوض کنم هی به دور و بر تخت نخوره!اما مهم این بود که ساعت 9 از خواب بیدار شد و گفت مامان بریم صبحانه بخوریم!!!!

یعنی الان بچه م بالای سی و شش ساعته که پاکه :)) امیدوارم ادامه دار باشه!

پ.ن. روز پنج شنبه رفتیم صبر زرد خریدیم که دیگه مراسم شیرخورون تموم بشه! اما نمیدونم چرا باز استخاره کردم، یعنی بیشتر دلیل استخاره این بود که ببینم پس چرا هر بار که استخاره میکنم بد میاد،پس کی میخواد خوب بیاد!و  امید داشتم این بار حتماً "خوب است" بشه اما بازم اومد "بد است انجام نشود"! حالا اگه بشه این چند شب هم به هوای تختش بخوابه،یعنی عملاً خودش خودشو از شیر گرفته!

شما هم دعا کنید ...



»Mrs. Shin ساعت 3:4 عصر روز شنبه 93 فروردین 16

سوار اتوبوس شدیم و پیش به سوی حرم دو امام معصوم! به قول خانم فاطمه حرم امام رضا! هرچی بهش میگفتم اینجا پدر و پسر اما رضا هستن، پدر و پسر رو فاکتور میگرفت و میگفت امام رضا!

نزدیکای بغذاذ که رسیدم انگار چهره شهر و آدمها متفاوت شده بود!اینجا همه تیپ آدم میدیدی! از جلوی پاساژهای بزرگ رد میشدی و ... وقتی رسیدیم کاظمین توی یه پارکینگی پیاده شدیم!چون تردد توی کاظمین به خاطر امنیت فقط و فقط با ماشینهایی که توی اون گاراز بود امکان پذیر بود، وقتی پیاده شدیم حجم عظیمی از اتوبوس و مسافر و ... باعث شده بود گرد و خاک اساسی بهمون حال بده و سرفه پشت سرفه! من فقط نمیدونم دخترک چطوری با صحت و سلامت برگشت ایران!....

نزدیکای ظهر رسیدیم و گفتن اتاق تا یه ساعت دیگه اماده میشه، منم همونجا با همکاری همسر روی یکی از مبلها پوشک و لباسای خانم فاطمه رو عوض کردم و رفتیم حرم برای نماز! قبلش از بقیه پرسیده بودم که حرم شلوغه یا نه، همه میگفتن خلوته! اما چیزی که دیدیم خیلی شلوغ بود! البته حرم هم کوچولو بود .... ایوان حرم منو یاد چهل ستون اصفهان مینداخت و واقعاً زیبا بود 

توی اونوقت کم نمیشد رفت سمت دستشویی و وضوخونه،همونجا با یه لیوان آب وضو گرفتیم و نماز خوندیم و با همکاروانیها رفتیم سمت ضریح که دیدیم غلغله ست!! برگشتیم هتل،شکرخدا این هتل هم،هم بسیااااااااااار تمیز و هم نزدیک! طبقه ی پنجم رستوران هتل بود چشم اندازش دوتا گنبد حرم بودن ...

با کلی اصرار به همسرجان گفتم یکی مون بمونه، یکی بره حرم که این یه روز رو استفاده کنیم! قرار شد تا بعد از نماز من حرم باشم و بعد از نماز توی حرم خانم فاطمه تحویل مامانش داده بشه که باباش بره برای زیارت و دعا و ....، داشتیم بر میگشتیم هتل که هم کاروانیها همدیگه رو دیدن و گفتم که قراره سه و نیم بریم به سمت فرودگاه! یعنی عملاً دیگه حرم بی حرم،چون از حدود ساعت 12 حرم بسته ست!

اون شب استثنائا دوربین رو همسرجان آورد حرم و دوتا عکس انداختیم یعنی از کل سفر فقط چندتا یادگاری برامون موند که بعداً به خانم فاطمه بگیم بردیمت کربلا!

مستقیم رفتیم رستوران و بعد از خوردن شام، رفتیم سمت حرم که آخرین زیارت رو انجام بدیم و دعای وداع رو هم بخونیم،میشه گفت اون ساعت حرم اکثراً ایرانی بودن و حرم به شدت خلوت بود! رو به روی ضریح هم توی صحن،یه عده ی کثیری دور هم جمع شده بودن و مداحی و سینه زنی بود ....

نیم ساعت اول همسرجان رفت داخل و من با خانم فاطمه توی صحن بدو بدو میکردم و بعدش همسرجان اومد و من رفتم و وقتی برگشتم دیدم این جمعیت عجب روضه ی امام حسین و حضرت زهرایی میخونن ... با اینکه قرار بود زود برگردیم اما تا  لحظات اخر که در حرم رو ببندن داخل بودیم و آخرش هم این جمعیت بزرگ همه با هم سه تا لبیک گفتن که از یادآوریش تمام تنم میلرزه، لبیک اول "لبیک یا حسین" بود،دومی به کوری چشم اونایی که توی کاظمین مرتب بمب میذارن و چشم ندارن شیغه رو ببینن "لبیک یا حیدر"، سومی هم دیگه برقای داخل حرم رو داشتن خاموش میکردن و یه تاریکی خاصی بود "لبیک یا زهرا" ...

برگشتیم هتل و خوابیدیم تا ساعت 3 که بیدارشدیم و اومدیم توی لابی همه با چشای پف کرده و در حال خمیازه کشیدن که حرکت کنیم به سمت فرودگاه! گفتن پروازمون ساعت 10 صبحه! از اونجا تا فرودگاه راه زیادی نبود اما ده بار از اتوبوسا پیاده شدیم ما رو تفتیش کردن چمدونهامون رو با سگها دور زدن،دوباره خودمون رو تفتیش کردن،دوباره ساک دستی هامون و ... واقعاً روز خسته کننده ای بود!

یعنی واقعاً امنیت نعمت بزرگیه که توی کشور ما هست و ما قدر نمیدونیم!

رسیدیم فرودگاه دیگه خانم فاطمه اینقدر غر زده بود و گریه کرده بود که کلافه شده بودیم، خوابش میومد و نمیخوابید که شکر خدا ساعت 9 بیهوش شد و این شد چهارمین خواب خوبش توی این سفر! من و همسرجان هم نشسته یه نیم ساعتی خوابمون برد، هی میگفتن هوا بده و پرواز تاخیر داره و ... ساعت 1 بالاخره سوار شدیم!

اما چشمتون روز بد نبینه که مرگ رو جلوی چشمامون دیدیم :( از همون لحظه ی اول هوا طوفانی بود و این هواپیما تکونهای وحشتناکی میخورد اینقدر که همه ناخودآگاه جیغ میزدن و صلوات میفرستادن و ... تمام یک ساعت و بیست دقیقه فشارم افتاده پایین و یخ کرده بودم، یعنی اگه خانم فاطمه نبود حتما ًغش کرده بودم از ترس! بچه م اینقدر ترسیده بود که خدا میدونه،یعنی انگار اومدی شهربازی، یهو میرفت بالا،یهو میومد پایین،یه ده دقیقه ای یه کم آرووم تر شده بود البته اجازه ندادن که کمربندهامون رو باز کنیم زود بهمون ناهار دادن که یهو یه تکون وحشتناک دیگه،اینقدر که غذای خانم فاطمه پرت شد روی زمین ... حالا این وسط همسرجان میگفت اشکال نداره داریم از کربلا میایم پاک شدیم اگه بمیریم هم خوبه!!! یعنی توی اون حال من این حرفها رو هم میزد!! تازه من داشتم میمردم از ترس اون نشست بود داشت تند و ت ند غذا میخورد،میگفتم توی برزخ بهمون غذا میدن و نمیخواد اینقدر تند تند غذا بخوری!

وقتی نشست تازه یه نفس کشیدیم،من واقعاً فکر نمیکردم سالم بشینیم روی زمین:( 

داشتیم پیاده میشدیم که دیدیم یه خانمه بنده خدا فشارش افتاده بود پایین  و غش کرده بود ...

توی فرودگاه هم به بچه های زیر پانزده سال قطره فلج دادن و رفتیم چمدونهامون رو گرفتیم و همه با هم خداحافظی و روبوسی و رد و بدل شماره و ....! با ماشین یکی از دوستای همسر رفتیم سمت ماشین و پیش به سوی منزل پدر،بس که خوابمون میومد مجبور بودم تمام راه تا خونه با همسرجان حرف بزنم که یه وقت از دست اجل در رفتیم،ما رو دوباره نگیره:دی 

پ.ن. بالاخره بعد از سه روز،تونستم متنها رو بذارم اینجا!ببخشید اگه طولانی بود و با حواشی اضافی!برای خودم همه ش لذتبخش بود ...



»Mrs. Shin ساعت 6:52 صبح روز پنج شنبه 93 فروردین 14

نزدیکای ظهر رسیدیم کربلا ...

شکر خدا هم هتل نجفمون نزدیک حرم بود و هم هتل کربلامون پشت حرم حضرت عباس و ایضاً جفتشون درجه یک و تمیز!

دیگه اینقدر خسته بودیم ، که تا اتاقا رو بهمون تحویل دادن ما رفتیم بالا و اول خانم فاطمه رو بردم حموم که داشت کپک میزد بچه م بس که عرق کرده بود و بعدش هم ناهار و خواب تا حدودای 4 که بریم برای زیارت!

و دقیقاً اونجا بود که معنی اون حرف رو فهمیدم،الهی هیچ جا توی دوراهی نمونی جز بین الحرمین که ندونی بری حرم حضرت عباس یا حرم امام حسین .... همسرجان گفت هر جا تو بگی و من گفتم بریم حضرت عباس اذن دخول حرم اقا رو بگیریم.... 

تنها باری که حرم یه کم خلوت بود همین دفعه بود، زیارتنامه داشتیم میخوندیم که یهو یادمون اومد نماز ظهر و عصر رو که نخوندیم،بدو بدو نماز خوندیم و قرار شد تا بعد از نماز خانم فاطمه با من بشه! یعنی تازه فهمیدم همسرجان چی میکشه با این فسقلی،اصلاًنفهمیدم چی خوندم!بس که وسط نماز مجبور بودم یا با دست بگیرمش یا با اشاره چشم و ابرو یا ... قبلش هم اینقدر غر زده بود که بابام رو میخوام انگار مثلاً باباش رو سالهاست ندیده،نگو وقتی پیش همسرجان هم بود مامانش رو میخواسته!!!!بعد از نماز مغرب و اعشا همسرجان گفت بریم حرم امام حسین،اما انگار هنوز بهمون اجازه نداده بودن،گفتم نه و برگشتیم هتل که ساعت 9.5 قرار بود ملیکا اینا رو توی خیمه گاه(مخیم) ببینیم ...

کلا ًتوی کربلا نیاز نداشتی برات روضه بخونن،همه چیز محیا بود برای دیدن هرچیز که تاحالا توی روضه ها شنیدی ... فکر اینکه اینجا تل زینیه ست و خانم از این جا داشتن قتلگاه رو نگاه میکردن و  اینجا مکان تقریبی خیمه ها بوده و ....

اون شب دخترک خیلی خسته بود و مدام بهونه گیری میکرد،براش یه عروسک خریدیم که مثلاً با اینکه یه کم سر ذوق بیاد اما کار نیم ساعت بود فقط،دوباره گریه و زاری و ...اون شب هم نشد که بریم حرم امام حسین ... اونجا بود که گفتم یادم باشه به هرکی که بچه نداره بگم زودتر برن کربلا که بعدش خیلی سخت میشه!

رفتیم هتل و شام خوردیم و خوابیدیم که سه چهار بریم حرم آقامون امام حسین ...

خانم فاطمه رو توی خواب همسرجان بغل کرد و رفتیم سمت حرم ... دلم یه جوری بود! از بین الحرمین رد شدیم و رسیدیم دم کفشداری بس که غلغله بود شاید نیم ساعت قبل از نماز صبح رسیدم داخل!قرارمون بعد از نماز صبح دم حرم بود که برگردیم اما دلم توی حرم بود! بالاخره با هر دل کندنی بود اومدم بیرون که دیدم خانم فاطمه همچنان بغل همسرجان خوابه،به همسر گفتم میشه من برم بعد از طلوع آفتاب بیام هتل حالا که این خوابه،گفت باشه! برگشتم حرم و دیدم یه جمعیت عظیمی نشستن و سخنران و مداحی بود از طرف بعثه! خیلی چسبیــــــــــــــــــــــــــــــــد! مخصوصاً روضه ی حضرت مادر و لبیک یا حسین ها ی اخر مراسم ...

بعدش تند تند رفتم سمت هتل،توی راه هی یه کوچه رو اشتباهی میرفتم هی میدیدم نیست، دوباره میرفتم و دوباره برمیگشتم که بالاخره دست و پا شکسته از یکی سوال کردم و رسیدم هتل که ببینیم دختر و پدر در چه حالی هستن که دیدم هیشکی در رو باز نمیکنه! اومدم پایین،دیدم کلیدمون پایینه فهمیدم همسرجان هنوز نیومده! وقتی رسید دیدم هنوز دخترک خوابه و همسرجان هم همونجا توی مراسم بوده (من فکر کردم نیست و کلی توی همون مراسم دعاش کرده بودم)،این شد سومین خواب ِخوب دخترک!

دیگه از اون روز حرم فوق العاده شلوغ شده بود،فوق العاده! یعنی از نماز ظهر دیگه جا نبود توی حرم! پنج شنبه بود و خود عربها برای زیارت شب جمعه اومده بودن حرم، برای نماز مغرب و اعشا که رفتیم توی حرم که جا نبود هیچ،بین الحرمین و خیابونهای اطرافش هم پر بود! با هر زوری بود خودم رو رسوندم باب الراس و از اونجا پله برقی سوار شدم و رفتم بالا و نماز جماعت رو خوندیم یه نماز جماعت پر شکوه! دم اذان مغرب -یه تلویزیون بزرگ بود اونجاییکه بودیم و تمام حرم و بین الحرمین و ... رو نشون میداد- همه بلند شده بودن و با هم میگفتن یا رب الحسین بحق الحسین اشف صدر الحسین به ظهور الحجه .... یه دعاهایی مزه ش زیر زبونت میمونه،یکیش همین بود ....

بعدش با همسرجان دم کفشداری باب القبله قرار داشتیم،خانم فاطمه که بیهوش شده بود بغل باباش و باباش هم توی اون شلوغی نمیتونست بره کفشش رو بگیره!خلاصه که پابرهنه با هم رفتیم پشت تل زینیه مهر بخریم تا شاید اونجا یه کم خلوتتر بشه!در راه برگشت به هتل هم همسرجان نتونست چشم از زولبیا بامیه و باقلوا توی اون سینی های بزرگ برداره و یه نیم کیلو خرید تازه من یه عالمه غر زدم شد نیم کیلو!!! 

ساعت 3 صبح با ملیکا اینا حرم قرار داشتیم،اونا روز آخرشون بود! دم اذان بود و جا پیدا نمیشد،رفتیم سمت ضریح که انگار همه برای نماز رفته بودن از اون ازدحام جمعیت خبری نبود، با ملیکا رفتیم سمت ضریح،دو رکعت نماز خوندیم زیر قبه و یهو یه صف جماعت پیدا کردیم که نشستیم تا اذان بشه و نماز بخونیم!

پنج شنبه و جمعه همسرجان با خانم فاطمه واقعا ًخسته شده بودن،چون شلوغ هم بود و مجبور بودیم زودتر بریم حرم اونا مجبور بودن ساعت بیشتری رو داخل حرم باشن و خانم فاطمه هم تا میتونست اینور و اون ور میدوید و همسرجان بیچاره هم دنبالش!!!

فکر کنم عصر جمعه بود که حس کردم الانه که همسر از خستگی از حال بره، زود برگشتیم هتل و صبح گفتم شما برو من هستم بعدش من میرم شما بمون!اینجوری اقلاً توی اتاق هرکاری بکنه دیگه مجبور نیستیم دنبالش بدوییم!

همسر جان رفت و دیدم چهار صبح برگشته،محدثه بدو بدو برو به نماز برسی! رفتم و اخرین نماز رو هم توی حرم خوندم،و زیارت وداع که واقعا ًچه وداع سختی بود ... یعنی فقط خودمو میکشوندم که از اون بهشت بیام بیرون ... آخر سر هم دم کفشداری با آقای کفشداری یه کم اوقات تلخی شد، دیگه دیر شده بود که برم حرم حضرت عباس برای وداع، رو به روی گنبد،دم اون ساعت بزرگه) وایستادم و وداع رو خوندم اومدم هتل که همسرجان بره این نیم ساعت آخر رو استفاده کنه!

چمدونها رو عصر قبلش داده بودیم به کاروان که توی فرودگاه بهمون تحویل بدن،ما یه چمدون(!) هم دم دستی داشتیم!اونو جمع و جور کردم و صبحانه خورده نخورده رفتیم سوار اتوبوس شدیم پیش به سوی کاظمین ...

دل کندن از کربلا واقعاً سخت بود ... الهی به زودی زود قسمت همه بشه!یعنی شنیدن کی بود مانند دیدن! قبلنا از خیلیا شنیده بودم هر کی بره کربلا عاشق میشه که بازم بره اما باورم نمیشد اینقدر حسش عمیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق باشه ... اینقدر که دیشب به همسرجان میگفتم چقدر دلم کربلا میخواد،همسر میگفت بذار یه هفته بشه بعد! اما واقعاً دلم برای کربلا تنگ شده:(

توی کربلا هم باز هم تک تک اسمها رو نام بردم و دعا کردم و زیر قبه نماز خوندم و زیارت به نیابت از همه انجام دادم.... اونجا همه رو انگار میبینی!!!! حتی به بعضی چهره ها اینقدر دقیق میشدم که فکر میکردم نکنه واقعاً خودشونن!!! 

خلاصه که دور حرم دویده ام،صف و مروه دیده ام،هیچ کجا برای من کرب و بلا نمیشود ....



»Mrs. Shin ساعت 6:0 صبح روز پنج شنبه 93 فروردین 14

سلام، این متن رو همون فردای رسیدن نوشتم اما باید یواش یواش ویرایشش کنم تا بذارم اینجا! بیشتر هم نوشتم برای خاطر دل خودم که بر خلاف بقیه سفرها چون هیچ سفرنامه ای برای خودم ننوشتم،میدونستم بعداً حسرت میخورم ...

یکشنبه سوم فروردین قرار بود ساعت 3 فرودگاه امام باشیم،قبلش هم ناهار منزل برادر شوهر که به خاطر ما به مهمونا گفته بودن دوازده اونجا باشن که البته ما یک رسیدیم و ناهار رو خوردیم و تا برگردیم خونه شده بود سه، سه هم فقط لباسامون رو عوض کردیم و پیش به سوی فرودگاه ...

ساعت 4 رسیدیم اما پارکینگها همه پر بود تا اینکه یه زمین خاکی پیدا کردیم که مثلاً پارکینگ بود و ماشین رو گذاشتیم و رفتیم! ناگفته نمونه که این به اصطلاح پارکینگ تا خود فرودگاه راهش یه کمی زیاد بود و با این همه ساک و وسیله و خانم فاطمه ی خوابالو توی بغل سوار اتوبوس شدیم و حدودای 4:45 رسیدیم فرودگاه! یعنی رسماً آخرای هواپیما بهمون صندلی دادن!

علافی زیاد داشت! هی از این صف برو اون صف! و از همه بدتر تاخیر هواپیما که فکر کنم حدودای 8 پریدیم...

رسیدیم نجف .... عجب حس و حالی بود! همه دعا میکردن کاش هتلمون نزدیک حرم باشه و همینطور هم بود! رسیدیم هتل و شام خوردیم و  لباسامون رو عوض کردیم و پیش به سوی حرم ...

اولین چیز عجیب غریب تفتیشهای مکرر بود، که کلی روی اعصاب بود هی از این در برو تو از اون یکی بیا بیرون!بعضیا حتی حال تفتیش رو هم نداشتن بعضیا اما تا توی مفاتیح رو هم میگشتن!

با یه خانواده ی دیگه که آشنامون بودن از قبل البته با واسطه، قرار شد بریم حرم!

وارد که شدیم رو به روی ایوان طلا ... دیگه بقیه حسش ناگفتنیه! واقعاً "ایوان نجف عجب صفایی دارد ..."

بقیه دوستامون مستقیم رفتن که برن داخل حرم،اما من همون توی صحن نشستم، اونجا حس نمیکنی که توی عراقی همینطور دسته دسته مردم نشستن و دارن مداحی میکنن و سینه زنی میکنن و ...!

نشستم رو به روی ایوان طلا، پیش یکی از گروهها و همین شعر "ایوان نجف عجب صفایی دارد ...." رو اولین بار اونجا با پوست و گوشتم حسم کردم! آماده که شدم رفتم داخل حرم، اون شب استثنائاً تنها شب خلوت حرم بود و من راحت پنجره های ضریح رو گرفته بودم و باورم نمیشد که اینجا حرم آقامون امیرالمومنین (ع) ه ...

بعد از دعا و نماز ساعت 1.5 برگشتیم سمت هتل،خانم فاطمه که توی بغل باباش بیهوش شده بود توی راه و ما هم رسیدیم هتل دیگه نفهمیدیم کی صبح شد حتی برای صبحانه هم نرفتیم و همسرجان زحمت کشید و رفت صبحانه رو آورد توی اتاق!

سعی میکردیم برای نمازا بریم حرم، و الته این وسط اصل زحمت نگهداری خانم فاطمه با همسرجان بود .... واقعا ًاگه نبودش و خودش از قبلش نمیگفت خانم فاطمه با من،مطمئنم حتی یه نماز هم نمیشد خوند! بس که این دختر درحال ورجه وورجه و بدو بدو و آب خوردن از هر کدوم از کلمنا و آب خوری های حرم و ... بود! و من همه ش استرس داشتم که گم نشه ...

خلاصه که شب حرم از روز حرم قشنگتر،روز حرم از شبش زیباتر بود ... اینقدر که از نگاه کردن به اون صحن و سرا سیر نمیشدی!

روز دوم قرار بود عصر بریم برای مسجد سهله و نمازها و اعمالش،قبلش هم رفتیم مزار کمیل و مسجد حنانه، خانم فاطمه چهارجا خوب خوابید یعنی بهترین موقع،یکیش همین مسجد بود،که تمام سه ساعتی که ما اونجا بودیم رو خواب بود،خواب که چه عرض کنم بیهوووش شده بود!

و ما در کمال آرامش نمازمون رو خوندیم،نماز مغرب و اعشا هم اونجا بودیم که مغرب رو من خوندم و همسرجان هم برای اعشا خودش رو رسوند و من اومدم نشستم پیش دخترکم ...

تا برگردیم هتل خیلی دیر وقت شده بود،شام خورده نخورده رفتیم خوابیدیم و برای نماز صبح رفتیم حرم و اونجا زنعمو و عموم رو دیدیم و تا طلوع آفتاب حرم بودیم ،برگشتیم هتل صبحانه خوردیم و بعدش آماده شدیم که بریم مسجد کوفه، قرار بود ساعت 8 همه لابی باشند، توی راه هم رفتیم مزار مسلم ابن عقیل،دیگه از همونجا خانم فاطمه بغل باباش خوابید که این شد دومین جای خواب خوب دخترک! و ما تونستیم تمام نمازها رو بخونیم،اونجا و مسجد سهله مقامهای مختلفی داره که هر مقامش نماز داره با دعا، که اونجا هم بعد از نماز ظهر و عصر  و رفتن به مزار مختار و میثم تمار و هانی رفتیم، در حالت مدهوشی و بیهوشی حرکت کردیم سمت هتل،حالا این وسط خانم فاطمه شاد و سرحال بود و من مثلاً بغلش کرده بودم و باهاش حرف میزدم که توی اتوبوس راه نره که هی وسط حرف زدن و قصه تعریف کردن براش خوابم میبرد،یهو خانمی که پشت سرم نشسته بود بهم گفت میخوای دخترت رو بدی به من خودت بخوابی:دی دیگه از اون به بعد خوابم پرید!

دوباره مراسم ناهار خورون و خواب بعدش و دوباره برای نماز مغرب حرم! باورمون نمیشد شب آخریه که حرم هستیم!!!چه زود گذشت ... چون دهه ی فاطمیه هم بود،روضه ی اصلیمون روضه ی حضرت زهرا بود ... 

اونجا همه و همه رو دعا کردم که هم انشالله مشکلاتشون حل بشه و هم عاقبت بخیری و هم انشالله به زودی خودشون بیایند اینجا ...

فردا صبحش چمدونها رو بردیم توی لابی که حرکت کنیم به سمت کربلا ... کرب و بلاااااااااااااااااااااااا

 



»Mrs. Shin ساعت 5:55 صبح روز پنج شنبه 93 فروردین 14

سلام دوستان...

همیشه وقتی میخوام بنویسم انگار خود کلمات نوشته میشه، اما انگار بعد از ده سال و اندی هنوز هم بعضی جاها- بعضی وقتها نمیشه راحت نوشت!

1- قصه از اونجایی شروع شد که دوستم حدود بیست روز قبل بهم مسیج زد که "محدثه خوابتو دیدم و توی خواب بهت گفتم این ماه، از دوشنبه شروع میشه ختم سوره واقعه رو شروع کن و تو هم بهم گفتی به جاش من فروردین یه دعای مجرب بهت یاد میدم! "حالا دنبال اون دعای مجرب بود ...

2- همسرجان یه اخلاقی داره تا چیزی 70-80 درصد اوکی نباشه به کسی نمیگه! میگه چرا دل کسی رو خوش کنم با خبری که قطعی نیست ...

3- شروع کردم به ختم واقعه،روز اول یکی،روز دوم دوتا،روز سوم سه تا ... همینجوری بی هیچ خواسته ی خاصی توی ذهنم!

4- وسطاش بود که همسرجان گفت شاید عید بریم یه جای خوب، و من که مشتاااااااااق زیارت کرب و بلا بودم حسم گفت داره جور میکنه که بریم! چندبار ازش سوال کردم گفت دنبالشم و هنوز اوکی نشده!

5- روز شهادت حضرت زهرا بود که سفر قطعی شد (انشالله سوم فروردین) - الان که فکر میکنم میبینم تمام اتفاقات مهم زندگیم یه جورایی با حضرت زهرا(س) ارتباط داشت ،مخصوصا ًاولین اتفاق تلخ زندگیم که باعث شد کل زندگیم کن فیکون بشه ....

6- هنوز یه جای کار میلنگید، به هر دری میزدم تا درست بشه،اما نمیشد! هر کی منو میدید میگفت برات نذر کردم، اینقدر از درون بهم ریخته بودم که میگفتم اینم از این، حالا که بعد از بیست و هشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت سال داریم طلبیده میشیم که بریم پابوس حضرات معصومین باید با این حال خراب برم ... 

7- یکشنبه بود و روز آخر ختم سوره واقعه،دم اذان مغرب، یهو تمام اون دغدغه ی لعنتی از وجودم رفت!

8- به دوستم مسیج زدم "ممنونم که بهم گفتی سوره واقعه رو بخون،انشالله اگه فروردین قسمت شد و رفتیم کربلا،یه دعای ناب طلبت ...."

9- دیشب که همسرجانم بهم گفت بیا برات یه توضیح کلی از سفر بدم یهو دلم یه جوری شد،یعنی میشه که بریم؟!

10- با اینکه فکر میکنم با خانم فاطمه نمیتونم اونجور که باید برم زیارت و ... اما میدونم رزق سفرم از صدقه سر همین طفلک معصوم ه!!

میدونم که میدونید که یادتون هستم ... من چندسال از عجیبترین سالهای زندگیم رو اینجا گذروندم اما اینا رو نوشتم که هم بدون خداحافظی نرفته باشم و هم اینکه حلالم کنید

اگه قسمتمون شد که بریم که هیچ، اگه نه، حلالیت باشه به خاطر دل تکونی ه آخر سال ....

دعام کنید که این سفر رو از  دست ندم  و "زائر" امام حسین(ع) بشم ....



»Mrs. Shin ساعت 11:29 صبح روز سه شنبه 92 اسفند 27

چند وقته دلم میخواد از بیست و هفت ماهگی بنویسم!

بیست و هفت ماهگی که هم شیرین بود و هم تلخ ...

بهترین اتفاق این ماه سفرمون به کیش بود و بدترینش هم ایضاً!

نمیدونم چرخه ش از من شروع میشد یا از خانم فاطمه! که غیر قابل تحمل میشدیم جفتمون! اینقدر که حتی بابام هم که وقتی ما رو دید از ذوقش سردرد شده بود، روزای آخر از رفتارهای خانم فاطمه کم آورده بود ...

عصرا نمیخوابید و نخوابیدن برابر بود با غر زدن از اون موقع تا حدود 10-11 که بیهوش میشد از خستگی!

یه جوری بی حوصله شده بود که لحظه ای از کنارم تکون نمیخورد! اوایل هی ما رو ول میکرد و با بام میرفت لب دریا و پارک اما اواخر حس هیچ کدوم رو نداشت!

اولین تجربه هیجان انگیز این ماه هم این بود که دخترم صندلی اختصاصی داشت توی پرواز و من باید دقیقاً یک ساعت و چهل دقیقه فک میزدم تا این هواپیما بره بالا و بیاد زمین!موقع پیاده شده حس آدمی رو داشتم که کوه کنده :دی

علاقه ش به بچه ها هم که چیز پنهانی نبود،بچه های کوچیکتر وقتی این میدوید سمتشون فرار میکردن یا گریه اما بچه های بزرگتر حسابی باهاش رفیق میشدن!

بعضی وقتها بچه های بزرگتر توی پارکها و ... یه جوری مراقب این بودن که دلم یه بچه بزرگتر میخواست(ِیعنی نمیشه بچه دوم آدم از اولی بزرگتر بشه؟!)

اتفاقات زیاد بود و تیکه کلامهاش هم زیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد

اما فعلا ً وسط خونه تکونی چیزی یادم نمیاد!

ادامه مطلب...


»Mrs. Shin ساعت 4:41 عصر روز سه شنبه 92 اسفند 20

سفر که بودیم با آی دی ه مهدی همه ش میرفتیم توی فی س بو ک!بعدش تازه یادم افتاد چرا دوبره اکانت برا یخودم درست نکردم،بس که جوش پر از ناامیدی بود!



»Mrs. Shin ساعت 3:44 عصر روز سه شنبه 92 اسفند 20

   1   2      >
Lilypie Second Birthday tickers